تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
من چرا خفه خون نمی گیرم
چرا؟

+ برنوشت مرد مرده
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
دمو - کراسی
ما، ایرانیان الان به دموکراسی نیازمندیم؟ آیا دموکراسی اولویت ماست؟ پیش نیاز ماست؟


ادامه‌‌ی مطلب
+ برنوشت مرد مرده
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
مادر و دیگر هیچ هیچ هیچ.

                   

+ برنوشت مرد مرده
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
هنوز فرهادی بهانه است

 جدایی ما ،دیوید دی دوناتلو، اسکار ایتالیایی را هم گرفت.

بعد جایزه فرهادی از نحوه ابراز تشکر وی در مراسم اسکار

حس کوچک ارضا نشدن کامل و شگفتی سازنشدن وجود داشت.

 چیزی کم بود آنجا. با وجود هیجان حضور در اسکار  

اما ان کاغد A4 گنده چروک  در دستان فرهادی و سخنانی

که می توانست و شاید باید! بهتر ادا میشد کمی انتظار بیشتر و حس

سیراب نشدن کامل از این مراسم را باقی گذاشت. اسکار بود که ان

حس را نشان نداد. حسی که شگفتزدگی حرف فرهادی در گلدن گلوب

را نداشت. اگرچه کل این حرف کمال گرایی است و کمال گرایی به

نوعی بیماری ذهنی است. اما دلم می خواست فرهادی قبل سخنانی

که برای مخاطبان ایرانی اش عالی و بینظیر بود روی به جهان

می کرد. روی به جهان می کرد و در واکنش به دو فیلم رقیب اصلی

اسکار 2012! که ادای دینی به تاریخ سینما بودند یعنی هیوگو وهنرمند

می گفت:  از مردمم می خواهم به افتخار سینما، به افتخار تمامی

رنج کشندگان هنر هفتم برخیزیم و بیاستیم، به افتخار سینمایی که

اجازه داد تا بگویم " سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه

 بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر

می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی

مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند. آن ها خوشحال اند

چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین

سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ

 غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر

گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه

 را تقدیم مردم سرزمین ام  می کنم. مردمی که برای همه

فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت

 سر سازگاری ندارند " .

 شاید اگر این را می گفت دیگر دوربین مراسم اسپیلبرگ را

نشان نمی داد با آن نگاه دلسوزانه اش به یک فیلمساز

جهان سومی و واقعا جایگاه خود در جهان را می یافتیم. با سخنانی

که طنین جهانی داشت. اما این چیزی از ارزش فیلمسازی که جدایی

سویه آنیموسی از سویه آنیمایی ما را نشانمان داد و بعد هم نشان داد

که محصول همیشه در اشک یگانگی گذشته این دو سویه جداشده

 می داند تصمیمش را ولی هنوزنگفته است، کم نمی کند.

 فرهادی تاریخ را ساخت که تاریخساز شد.

جدایی ما ...

خواندن این متن لازم است.

+ برنوشت مرد مرده
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
آینه های روبروی الکی

 1 - رسانه ایینه ماست. اما ما هم آیینه رسانه ایم. اگر در اتازونی این قدرت رسانه است که زندگی را پر می کند اینجا خالی بودن زندگی است که رسانه وانموده پرشدگی را القا می کند. القایی القا نشدنی. خوداگاهانه ناخوداگاهمان رسانه را پس می زند و پیش می کشد. عشق و نفرت توامان داستان هر روزه ماست. مثل رویکرد به سیاستمدارانمان. همیشه یکجای کار می لنگد. خالی بودن بزرگترین سرور، جشنی که باستانی بود و پر کردنش با رسانه... .(کنار می گذارم لحظه شگرفی همیشگی سال تحویل وعید دیدنی و سفرها و سیزده بدر و برخی چیزهای ناب کوچک اینروزهای عید را) و پر شدگی از رسانه هایی که توخالیست. فرقی نمی کند. چاپی، صفر و یکی یا موجی. انبوهی حرفهایی برای نگفتن حرف اصلی. در آشویتس از چه می توان گفت؟ ارکستر آشویتسان را چگونه می توان دید؟ ما با رسانه پر و خالی می شویم. اما نه پر می شویم و فقط خالی می شویم. و بعد رسانه ها ما ایینه شان می شویم.

2 – ماهواره نداشتم و عید دیگر بدون ماهواره زجر مکرر بود. به اجبار این آکادمی گوگوش را دیدم. (دلم می خواهد به شیوه خواهرکان کوچک بلاگ نویسم ایکون، نه شکلک خنده بگذارم) ان فمینیسم معکوس را که قبلتر گفته بودم دیگر برایم مشمئز کننده شده بود. وقتی پسر قد بلند "مسابقه اسطوره واره ای این  رسانه در میان تحیر نخبگان این شبه آکادمی به بیرون پرت شد. قیافه کمکی مردانه و البته با حجب (بدون لوس بازی)و صدای پخته و فهم موسیقیایی این مرد را با ذائقه دخترکان سرزمینم چه ارتباطی بود؟ کاری ندارم که گوگوش به هفت جدش خندیده که خواننده پاپ ایرانی باشد و ملغمه خواندنش در کنار ادعای موسیقی داناییش خنده شکوفه آور است. اما به هر حال در این برنامه رسانه ای که برای عاموه دلچسب و انصافا ، تکرار می کنم انصافا حرفه ایست و توضیح می دهم چرا گوگوش نخبه به حساب می اید و از حذف پسر بلند قد متعجب شد. ان مرد کچل رهبر ارکستر که اصلا شوکه شد. برایم مهم نبود اما وقتی می دیدم دختر دهان گشاد سوئدزاده شده ای که کلمات را نمی دانست فقط به صرف ادا بازیش به بالا امد ... . مسئله ای که در سری قبل هم تکرار شده بود. اینجا این جمله چرچیل بدجور توی صورتم می خورد  وقتی می گفت: " دموکراسی بدترین شیوه کشورداریست اما در حال حاضر بهتر از ان وجود ندارد." مانده بودم بین تصمیم ابلهانه جمعی در انتخاب بهترین صدا یا تصمیم نخبه گرایانه. اینجاست که ادم از اینده دموکراسی در ایران شاید، پشیمان باشد. چه یکبار در انتخابات 1384 تجربه اش کردیم.

3 – جالب بود تی وی پرشیا با وجود ضعف توانایی مالی در مقابل من و تو1 که از غولهای رسانه ای تغذیه می کند صداهای بهتری ارائه داده بود. مردی از یک شهر بسیار بسیار کوچک برنده شد و واقعا حقش بود. شاید دلیلش این بود که شرکت کنندگان تی وی پرشیا اکثرا از ایران بودند. اینجاست که از سرزمین پدری نمود می یابد.

4 – این بی بی سی ... (هر فحشی را که بلدید بگذارید، بدترینش را) کارش را بلد است. بدجور هم بلد است. شاهکاری زد در عید امسال. گرچه فیلمهایی که از 6 چهره برتر ساخت از لحاظ محتوا (فارغ از فرمش) ضعیف بود و می توانست و باید قویتر می بود اما کارش را بلد است این رسانه. فقط ما بدبختها برترین چهره کل تاریخ مان را باید از زبان بزرگترین دشمن اکنون مان بشنویم. دشمنی که همه این رنجها از گور اوست و این است تراژدی هجو شده ایرانی. پناه بردن به دشمن خارجی از دست دشمن خانگی.

5 – فقط نوشتم که نوشته باشم. عیدانه نبود.

6 - هرگونه ربط تیتر به این مردک نامجو با این گند توهینش به کردها تکذیب می شود.

+ برنوشت مرد مرده
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
پیروزبادا نوروز
+ برنوشت مرد مرده
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
ما به خاتمی بدهکاریم

خاتمی ُمرد! این گزاره دو کلمه ای که یادآور تیتر معروف نیویورک تایمز برای مرگ استالین است آیا صحیح است؟ ایا خاتمی مرد مترادف استالین مرد است؟ حتی کلمه پرسشی جمله بالا هم در وسط جمله بهتر می نشیند.

اما پیشینی ترین پرسش در اینباره اینست. خاتمی چیست؟ و پرسش از چیستی که جوابی ندارد به دهها پرسش تقسیم می شود. خاتمی چگونه است؟ خاتمی چطور است؟ خاتمی چه می کند؟ خاتمی ؟؟؟؟؟؟

اما همه افعال پرسشی بالا اشتباهند. چون همه باید قیدی از گذشته بگیرند. قید. خاتمی محکوم به دیروز است.

دوم خرداد 76 در رهاکردگی و نا امیدی از کنش همیشه عقبگردانه یک ملت کهن ناگاه صدای پیروزی امد و شوقی ناخواسته در کنارش. درگیر بین واقع بینی بدبینانه و موج نو. بیدبینی آرام کناره می گرفت. اما از تحمیل خودش سرباز نمی زد. منتظر معرفی هیات دولت ماندم و غم به سراغم آمد. وقتی تکرار چهره های هیات قبلی را دیدم و جدیدها هم چندان نو نبودند. چند روزی کلنجار تا پذیرش اجباری سیاست. پذیرش کنار آمدن. سالها بعد دانستم که حتی توهم نمی زدند این پیروزی را و آماده نبودند. دوم خرداد 77 ، دانشگاه تهران، انبوه دانشجویان آماده و مشتاق و... . سخنانی که همه چیز بود جز اینکه چیزی باشد. تئوری، تئوری، تئوری. و ادامه داشت. موج مطبوعاتی که اگر یک ساعت دیر می رسیدی حتی پول جلو پرداخت شده ات هم می پرید، چه برسد به روزنامه صبح. نشئگی مدام. قتلهای زنجیره ای و توجه ای که پیش از آغاز نکرد! تا تیر 87. 18 تیر 87. حصری که به هیچ گوشی نرسید و سیلی ای که به گوشی رسید! و... . توقیف فله ای. میر ما، میرحسین گفت: دیگر دلیلی برای ادامه نداری، من اگر به جای تو بودم استعفا می دادم. اما ماند، تا تدارکچی ای که اکبر گنجی که انروزها سرباز وطن می نمود را نواخت و دانشجویان را در واپسین روزها به اخراج از سالن دانشگاه تهران تهدید کرد. و تایید و حمایت برادران ارزش را همانجا گرفت. پاسخ به چرایی اینها را حواله به تهدیدهایی می کرد که زبان از گفتنش قاصر است. شهرداری را توشیح کرد که خوب می دانست. و قافیه را کلا باخت. آنچنانکه روز رای گیری دور دوم پریشان و بهم ریخته بود. اما از رو کردن به جانشینش و کشیدنش برای روبوسی کسی که پشتش را به او کرده بود ابایی نکرد.

سال 1375 بود. ایران فردای نهضت ازادی مقالی کوتاه در وصف دموکراسی ایرانی سروده بود. کوتاه. خندیدم و باور نکردم روزی را که این همه حتی به گوش ما آشنا بیاید. چه رسد به برنشستنش. اما آن مرد با خنده و عبای شکلاتی آمد و نه فقط اینها را نقل و نبات دهانمان کرد که فریاد زدن را هم یادمان داد. آنهنگام که دانشگاه به دانشگاه رفت و نتیجه اش برای اکثریت دانشجویان خواب جز تخلیه خود هیاهو و هلهله برای هر تک جمله اش نبود. نسلی که داشت می آمد در خفقانی رشد یافته بود که سر بلند کردن و جمع را نه اینکه آموزش ندیده بود که اصلا از بیخ و بن نمی شناخت. آمدن این مرد فرصتی بود نا این نسل کمی اسایش بیابد. همین آزادی بدون پس از بیان هم یادش داد برخی وقتها می شود حرف زد. همینجا که من و تو و ما می نویسیم مجال آن مرد با عبای شکلاتیست. اما این مرد سال 89 از توهین هایی گفت که باید عذرخواهی شود. به دیدار حصریانی رفت و چیزهایی ازشان خواست که پس زدندش.

در آن یک هفته ای که سال 88 به اجبار اصلاح طلبانش آمد و میر را منفعل کرد دوستی خوب گفت از ندانستن انتخاب بین ترک شل و یزدی محافظه کار. فقط آن ترک شل از دو صفتش تعصب اولیش را به رخ کشید و دومی صفتی دیگر را هم در کنار این دو صفت اضافه کرد. خائن. بیچاره یزدیان که این فرد نامش در کنارشان آمده و ربطی بهشان ندارد.بدون تردید عملش دو وجهی بود. دلسوزی ای که راه به خیانت می برد. اینجا، در این لحظه نیاز ما نه مارشال پتنی است که حتی به قدر یک ایالت تحمل نمی شود که به دوگل است. مست بادگان قدرت یادآوری مدام می خواهند که چه کرده اند.

برای نجات تاریخ باید خود را قربانی کنیم. الودن دستها برای نجات دیگران. این دو جمله را وامدار اصلاحاتم و سرلوحه ام. اما. این همیشه نتیجه نمی دهد. گاهی نتیجه عکس می دهد.

سالها پیش در انتخابات مجلس پنجم 13 تن پس از رد صلاحیت تایید شدند. اما قهر پیشه کردند. از سحابی تا آرمین. وااسفایی شد بعد. جای خالیشان در اقلیت 100 نفری تاثیرگذار مجلس پنجم بسیار به چشم می آمد. چنین قهری اشتباهی تاریخی بود. از برای اینکه هنوز روزنی وجود داشت. اما چشم انداز روزن پیش رو چیست؟ بر فرض تمام شروط خاتمی یک شبه محقق شود . میر بر مسند نشیند. شوخی ای که برخی تحریمیان می کردند که اگر چنین و چنان شود هم در انتخابات شرکت نمی کنیم چه پاسخی خواهد داشت؟

شاید هنوز برای قضاوت تاریخی زود است! شاید. شاید تاریخ خرگوشی در استین داشته باشد. آقای خاتمی اگر رایت، رای شخصی و تنهاییت یکی فقط یکی از زندانیان را آزاد کند هم رهیده ای.اگرچه خون ندا و سهراب ریخته شده است. شده است. جواب شده بودگی چیست؟

این پاسخی است که هیچ جوابی برایش امروز نیست.

خاتمی نمرده است. تمام هم نشده است. هنوز ادامه دارد. و ما هنوز به او بدهکاریم. دو بدهی.

یکی کلاهی برای آموزشهای بنیادینش باید از سر برایش برداریم. کلاهی از سر برداشتن برای گذشته.

دیگر سیلی ای که بر گوشش بنوازیم. برای امروز.

مردی که یکبار حماسه اش ساختند و اینبار یک تنه حماسه ساخت.

حماسه جمعی ای که تراژدی شد و کمدی یک نفره.

تاریخ همیشه دوبار تکرار می شود

فقط آقاي رييس جمهور سابق، تو يك بدهي بزرگ به ما داري.ما يك شعار را دير داديم. شعار "راي من كجاست؟" را بايد از تو مي پرسيديم كه دوبار راي ۲۰ ميليوني ما را حرام كردي. و از اين پس هزينه عقب انداختن نبرد ناگزير را بايد سنگينتر بپردازيم

+ برنوشت مرد مرده
شنبه بیستم اسفند 1390
بیدادگاه

الله اکبر گویان وارد دادگاه شدند. جلوی دید پلیس، دادستان و قاضی و مردم حاضر در دادگاه در دادگستری تهران. چاقو آجین کردند صدای ملیت ما را. الله اکبر گویان هم رفتند.  11 نفر بیشتر نبودند. شاه برای ساکت کردن سنت کسروی را باج داد و رویش را برگرداند.

قرار بود همین دادگاه تسلی بخش کینه باشد. اما نبود که آغازین صدای ملیت ما آینده را نشانه رفته بود و آیینه وار آینده را در چشمان سیاهی کوبیده بود.

وکیلی که زمانی قاضی بود و وکیلی برای دفاع نداشت و غراترین دفاع تاریخ را ارائه داد، روی از قاضی برگردانده بود و رو کرده بود به نمایندگان سنت که برای تمسخر در دادگاه حضور داشتند و گفته بود: " ما یک حکومت به شما بدهکاریم. در آن حکومت ما را به خاک سیاه خواهید نشاند. اما برای همیشه پرونده تان بسته خواهد شد."

20 اسفند 1324 بود.اولین پیشگویی روشنفکرانه عصر ما بود.

+ برنوشت مرد مرده
جمعه نوزدهم اسفند 1390
رادیو پیشوا

صدای رادیو. صداهای اجباری تاکسی.چند سال پیش توی تاکسی ساعت 11 ، 11:30 یکدفعه اهنگ برنامه کودک اومد.آهنگی که در طی 30 سال هیچ تغییری نکرده است.  انگار که نه، دقیقا حس فرورفتن یکباره در اعماق اوار زلزله کردم. ملال ان سالهای این اهنگ، یکباره با حجم تمام سالهای گذشته هوار شد. غلو شعری احساسی بلد نیستم. جدا حس خفگی و گرفتگی سینه و گلو بهم دست داد و جوری به راننده گفتم خفش کن که راننده لبخندی از سر شرمندگی زد. انگار تقصیر اوست. بنده خدا شروع به توجیح کرد که وزوز می کند و گوش نمی دهم.

این لوس شدنهای الکی که درد خود گوینده ها از خودمانی شدن مسخرشان واضحتر است تجسم کامل ملال ایست که همه فلاسفه غرش را زده اند.

اگر به قول هومرکهایمر و ادرنو در "دیالکتیک روشنگری"  کاریزمای متافیزیکی پیشوا، چیزی نیست جز حضور فراگیر نطق های او در رادیو، نطق هایی که در حکم تقلیدی مسخره و اهریمنی از روح الاهی است؛ حضور دائمی و مراقب نگاه برادر بزرگ (ناظر کبیر)، از پس پشت صدای گوینده های رادیو یادآور ملال جهنم است. ملالی که گوینده ها می خواهند به شیوه بهشت جوامع توسعه یافته خودمانی شوند و بزدایندش. زدودن رنج و ملال جهنم با جوکی که پیشواگفته است.

+ برنوشت مرد مرده
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
هشتمین روز از ماه خدای جنگ

+ برنوشت مرد مرده